↶ کیـ✘ـمیـ✘ـا تــــریــــنــ↑ــ خــــاطــــراتــ↯ــ یــ⇕ــکــــ دخــــتــ♚ــر ↷

• خستگی را زندگی کرده ام می خواهم کمی هم زندگی را خسته کنم ! •

Hello summer🖐😎🏖

بالاخره تموم شد...

آزادی...🤗

زندگی...😊

حال خوب...😍

تفریح...💃

تو مغزم نمیگنجه این حجم از خوشبختی😂به قول شاعر که میگه: منو این همه خوشبختی محاله محاله محاله😬تو خواب و خیالم بود تموم شدن مدرسه اصلاً، تموم شدن امتحانات نوبت دوم، گرفت کارنامه اونم با معدل19.90:)میتونه این قدر حال خوب و انرژی مثبت وجود داشته باشه آخه؟

هنوز تابستون شروع نشده کتابایی خوندم که ذهنمو درگیر کردن🤔🙄:

١.من پیش از تو

٢.پس از تو

٣.بی شعوری

الآنم در بیکاری مطلق به سر میبرم😅خوابیدن تا ساعت 2 ظهر😴فیلم دیدن👀اینستاگردی📱نمونه هایی از فعالیت های بنده در این روزها هستند😌دیگه ذهن جان یاری نمیکنه برای نوشتن، برای همین روزمرگی های تابستون رو تا همین جا نگه میدارم👐

در پناه حق، یاعلی🙏😊

۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

رفتن تو…

مشکل ما اینه که نمی خوایم رفتن ادما رو باور کنیم…

که تمومشون کنیم...

که خط بزنیمشون از تو خاطرات ریز و درشتی که داریم...

انگار وقتی میرن عزیز ترم میشن…

میشینیم مرور میکنیم خط به خط بودنشونو...

حرفاشونو...

عکساشونو...

پستاشونو نگاه میکنیم و دنبال خودمون میگردیم لابه لاش...

عکساشونو نگاه میکنیم و میگیم حتما الان از نبود من ناراحته...

اما نیست...باور کنید نیست…

که اگه بود نمیرفت...

اگه بود نمیذاشتمون تو بی خبری مطلق...

سخته اما از یه جایی به بعد باید رفتن آدما رو باور کرد...باید تموم کرد این خودآزاری رو...

این دردِ مدامو...

اگه رفتن آدما رو تموم نکنیم یه شب تو همین شبای لعنتی که بغض و دلتنگی خفتمون کرده...رفتنشون ما رو تموم میکنه...

۲ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

عذرخواهی بابت نبودن🙏🙂

یک ماهی میشد که این وبلاگ بینوا همینجوری یه گوشه افتاده بودو خاک می خورد و صاحبش هم بیخیال تر از همیشه داشت مثه چیز برا امتحانا می خوند و هر روز جلوی هر امتحان یه ✔ قرمز می زد و تو دلش قند آب میشد که تابستون از رگ گردن بهش نزدیک تره... نمی تونستم بیام یعنی اگه می خواستمم نمی شد😢 آخه با وجود این امتحانای لعنتی مگه کسی می تونه بیاد بیان آیا؟ (فقط دانش آموزان سخن بنده رو درک میکنن😅) دیگه این آخرا دلم راضی نشدو گفتم بیام،،،، با یه پست خردادگونه که آسمون به زمین نمیاد یا زبان خوندن بنده دیر نمیشه که، میشه؟؟؟

از چی بگم آخه من؟ از گرمای مزخرف این روزا؟☀💦 یا از دور شدن از دنیا مجازی؟📱💻 ترجیح میدم از هیچ کدوم نگم چون هم دلم خونه و هم اگه سر صحبت باز بشه باید تا فردا صبح تایپ کنم😂😐


پ.ن1: I hate English 😒🆎

پ.ن2: آخه این انصافه؟ هم خوندن برای کلاس زبان و هم خرخونی برای امتحان ترم زبان شنبه!😓

پ.ن3: وقت ندارم، میفهمید؟؟؟ وقت ندارم!!! نمی تونم بیام هر روز اینجا پلاس باشم😑

پ.ن4: فقط برام دعا کنید تابستون پام به مدرسه وا نشه😂

در پناه حق، یا علی🙏😊

۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

باشما 👭🚐🌅



نمی دونم اون روز چه طور بود که از صبح حس خوبی داشتم، نسبت به آخرین به اصطلاح اردو، به جا گذاشتن رضایت نامه و برگشت دوباره برای گرفتنش، به گرمای طاقت فرسای اون روز، به نشستن تو مینی بوس و خفه شدن با وجود دو تا اتوبوس، به نشستن کنار هفتمی های جوگیر، به سراسر گل بودن جنگل به خاطر بارون دیروزش، به پیدا نکردن یه مکان بدون شیب و...

از همون اول که نشستیم رفت و آمد چند تا از پسرهای موتورسوار بیکار شروع شد 🚵😒معاونمونم که هی گیر میداد: دخترا چی کار می کنین؟ اون ورو نگا نکنین، این ورو نگا کنین و صدها دستور صادر شدۀ دیگه از جانب ایشون... دیگه این قد امر و نهی کرد که ما کلا جامونو عوض کردیم 😫 خانم ...... فک کنم خود درگیری داشته باشه 😌 آهنگای سیروانم که کلا فضا رو عوض کردن (البته فقط سه تاشون: برگرد، سوژه هات تکراریه و دوست دارم زندگی رو)! چه قد چیپس خوردیم و چه قد هم حروم کردیم، ماست موسیر هم فراموش نکردیم (بازی با روح و روان تخصصمه) 😂 قر دادنای ترانه رو هم که نگم! به معنای کامل پاچ رفته بودیم از خنده 😂 یعنی دوساعت نشده بود که نشسته بودیماااااااااا یهو دختره اومد گفت خانم ... گفته وسیله هاتونو جمع کنین، می خوایم بریم 😒 یعنی قشنگ 💩 به کل اردو ...

خیر سرمون می خواستیم دیگه با مینی بوس نریم، با اتوبوس برگردیم مد ولی بازم تیرمون به سنگ که چه عرض کنم به صخره خورد دوباره باید با همون ماشین قبلی می رفتیم 🚐 تو راه برگشتم که از بیحالی جیک هیچ کس در نمیومد 😹 همین که پامونو گذاشتیم تو مدرسه بدبیاری شروع شد، اول که داشتیم از تشنگی هلاک می شدیم اما شیر آب خراب بود، دومیو که اصن نگم دلم خونه... یهو معلم ریاضیمون با همون ابهت خاصش وارد کلاس شد و شروع کرد به گذاشتن نمره های میان ترم ریاضی تو دفتر نمرش 😲 نمره هامونم که درخشان اصن یه وضعی بود، بالاترین نمرمون 19 بود (که من هنوز تو کفشم) و نمره های تک رقمی هم که کم نداشتیم 😡

بچه ها هم همه اعصابشون خرد شده بود یعنی جوری بود که اگه یکی بهشون می گفت بالا چشمت ابرو قشنگ می زدن شل و پلش می کردن. زنگ رو که زدن با یه حالت مچاله شده برگشتم خونه 😥 به حدی خسته بودم که حاضر بودم همون جا جلوی در خونه بخوابم!

پی عکس: از سمت راست: خودم، زی زی، فاطمه سادات، مری 👭👭 😍😘👌🏼

در پناه حق، یا علی 🙏🏼😊

۵ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

بهترین آخرین هفته 👭


یه وقتایی، یه هفته هایی اون قدر خسته میشی که دوست داری بری یه جای خلوت و از ته ته ته دلت فریاد بزنی و به طور کامل یه هفته دپرسی 😫 اما کاملا یهویی دوستات پیشنهاد می کنن بریم یه کافۀ دنج و ژیگول که کل خستگی ها رو بشوره ببره. جوری که پیش بینی کردن نمره ریاضی یادت بره و به امتحان های مزخرف تاریخ و جغرافیا نتونی فکر کنی! خودتون می دونین که خیلی برام باارزشینو خیلی دوستون دارم 😍👭 حالا بماند که 20 دقیقه منتظرتون موندم و دندونام خیلی شیک و مجلسی رو هم ساییده می شد 😂🙈 حالا بماند چه قدر چرتو پرت گفتیم و خندیدیم 😜 اصلا من قشنگ هلاک پیشنهاداتونم که یهو می گین: کیمی پایه ای بریم دور دور؟ منم با یه لبخند ژکوند سر تکون می دم و می فهمین که من قشنگ چهار پایه ام رد کردم 🙌🏼 من از این موضوع هم می گذرم که اون روز فقط کم مونده بود ما جد جد پدربزرگامونم ببینیم. چشم پوشی می کنم از این موضوع که اون روز خانم غلامی عزیز، خانم Y، X و فامیل گرامی مری جان رو هم دیدیم 😔 بد شانسی در این حد؟! یه دورۀ آموزش کامل گذشتن از خیابان باید برای مری ردیف کنم، آخه دختر این چه وضع رد شدن از خیابونه؟ اگه فقط یه لحظه دیرتر می رفت عقب خیلی زیبا با خاک یکسان میشد (البته بسیار بسیار دور از جان وی) پاساژهای اون منطقه رو هم زیر و رو کردیم به حدی بود که رفتیم یه گردنبند طلا قیمت کردیم. اولش گفتیم چه قد قشنگه و فلان و فلان، حدسم می زدیم قیمتش یه 600-500 تومن باشه ولی وقتی وارد مغازه شدیم و قیمت کردیم به سادگی تشکر و با یه چشم های از کاسه بیرون زده اومدیم بیرون. 1230000 تومن برا یه گردنبند؟! بعد از اونم نگم چه اتفاقی افتاد که دلم خونه 😭 رفتیم خیر سرمون ذرت بخوریم که مادر گلم تماس گرفت وگفت تشریف بیار بیرون اومدم دنبالت 😐😒 منم با یه قیافه بسیار جانسوز از بر و بچ خداحافظی و راهمو به سمت ماشین کج کردم، این قدر مظلومم من 😴

حالا اگه اون قسمت آخرو فاکتور بگیریم اون روز یکی از بهترین آخر هفته های عمرم بود 👌🏼✌🏼

بسیار بسیار تشکر طوری که وقت گذاشتین و خوندین ❤

در پناه حق، یا علی 🙏🏼😊

۲ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

اینم شد زندگی؟ 😒

اههههه همش بارون میاد، هواهم که همیشه ابریه! اینم شد زندگی؟ 😐😑

 

خدا رو شکر که بارون میاد، حداقل ملت یه سوژه واسه پست گذاشتن دارن 😜😂

۲ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

سیروان جان گونه 😎🎤

خواننده که نمی شود اسمت را گذاشت...

تو بیانگر احساساتمی

نمی دانم چرا ولی بعضی مواقع آن قدر در آهنگ هایت غرق می شوم

که خودم و اطرافم را نیز به دست فراموشی می سپارم

صدایت در تمام مواقع در گوشم می پیچد

و من بی توجه به پیرامونم آهنگ هایت را زیر لب زمزمه می کنم

نمی دانم تأثیر ریتم موسیقی ست یا

صدای گیرایت که

گاهی اوقات لبخند کمرنگی بر لبانم می نشیند

یا در بعضی از لحظات اشکم سرازیر می شود

حال که مشغول تایپ این متن سرشار از احساس هستم

هنذفری در گوشم است

و آهنگ قاب عکس خالی را با خود می خوانم...

شاید هیچ وقت چنین متنی را نخوانی

اما

من به عنوان یک معتاد به صدا و آهنگ هایت

این را وظیفۀ خود دانستم

که گوشه ای از احساساتم را نسبت به تو

بنویسم...

😍😘💓🙈🎤🎹

۱ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

✔ آیدی اینستاگرام بنده ✔

و... هم اکنون کیمیا از آیدی اینستاگرام خود رونمایی می کند 😐😂

⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇

Kimiawo__o

۳ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

من پیش از تو 😍


« من پیش از تو » در مجموع یکی از بهترین آثار عاشقانه ای است که در ماه های اخیر به نمایش درآمده که البته دلیل اصلی آن را باید ارزش رمانی دانست که اثر از روی آن اقتباس شده است. « من پیش از تو » قطعا مخاطب را دچار فوران احساسات خواهد کرد و گاهی هم او را به خنده خواهند انداخت. این روزها کمتر فیلم عاشقانه ای را خواهید یافت که بتواند اشک مخاطبش را درآورد و البته پس از پایان فیلم با توجه به پایان بندی داستان، او را عمیقاً به فکر فرو ببرد؛ بنابراین « من پیش از تو » می تواند یک اثر ارزشمند برای تماشا باشد.

ویل که عاشق هیجان و ماجراجویی بوده، حالا بطور مطلق ساکن شده و نمی تواند حرکتی داشته باشد. اوی راه و رسم لذت بردن از زندگی را می داند اما فکر می کند دیگر توانی برای انجام آن ندارد. در آن سو، دختری به زندگی ویل وارد می شود که در نقطه مقابل او قرار دارد و ظاهرا نمی داند که چطور باید از زندگی لذت ببرد؛ این در حالی است که وی داشته هایی در اختیار دارد که از نظر ویل می تواند زندگی فوق العاده ای در اختیار او قرار دهد.

ترکیب ویل و لو در ادامه داستان، تقابل میان اندیشه های متضاد را شکل می دهد؛ اندیشه هایی که در وهله اول بذر ناامیدی را در طرفین القا کرده و هر یک از آنان را به نوعی در حال سوق دادن به سمت پوچی می کند. اما زمانی که این دو تصمیم می گیرند یکدیگر را درک کنند، می آموزند تا یکدیگر را تکمیل نمایند و به زندگی هم امید و سرزندگی ببخشند. ویل که ناامیدانه مرگ را در مقابل دیدگان خود می دید و حتی و برای رسیدن به آن اقداماتی هم انجام داده بود، لو را همانند زندگی جدیدی برای خود می بیند که می تواند هیجان و امید را در او بیابد. در واقع لو برای ویل تبدیل به فرشته نجاتی برای رهایی از پوچی می گردد.

برای لو نیز حضور ویل باهوش و دنیا دیده، موقعیتی پدید می آورد تا او سرخوردگی های اجتماعی اش را با شادی و عشق تعویض نماید. ویل مصرانه خواهان این است که لو از زندگی لذت ببرد و دائم به او گوشزد می کند : «زمانیکه ابزار خوب زندگی کردن را به همراه داری، پس باید بتونی از آن استفاده کنی و خوش باشی». به نظر می رسد که لو منتظر چنین انگیزش هایی از سوی فردی بود که حالا بیشتر از آنکه برای او شغل و درآمد محسوب شود، یک عشق شیرین و احساس امنیت است.

پ ن : یکی از بهترین فیلم های درامی بود که تا به حال دیده بودم 😍😘 پایان غم انگیز جذاب ترش کرده بود 😢😴

۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

امتحان طوری 😑

 به جان خودم این چن روز که نتونستم بیام شدید عذاب وجدان داشتم. به پست های فروردین که نگاه کردم خودم خجالت کشیدم.فقط 2 تا؟؟؟ نهههههههههه...

 ولی یه دلیل بسیار قانع کننده دارم برای نیومدنم. اگه شما هم شنبه یه فصل زیست، دو فصل فیزیک و سه فصل زمین امتحان میان ترم داشتین، هر روز نمیومدین بیانو بعد تو دلتون به من نمیگفتین : نوچ نوچ نوچ، ببین دختره وبلاگشو ول کرده به امون خدا.

 خدا رو هزاران هزار مرتبه شکر که عربی 10 درسو، 10 درسسسسسسسسسس امتحان دادم تموم شد، هنوزم که هنوزه تو شوکم و خیره شدم به گوشۀ اتاقم 😐😂

 آخه برادر من، خواهر من املا چیه شما چپوندینش تو برنامۀ میان ترم؟ حالا کل کتابم نه فقط دو فصل 😒

 هی خودمو دلداری میدم کیمیا نگران امتحان ریاضی چهارشنبه نباش ... مگه میشه؟ نننننععععع 😫 کل نه فصل رو باید امتحان بدیم که خیر سرمون نصفش هم هندسه س ... مرده شور این هندسه رو ببرن 😧

تنها دلگرمیه این روزای پرمشغلۀ بنده خریدن چن تا کتاب ژیگولی مگولی 😍💓

 الآنم که تازه کتاب به خاطر دلم ( نوشتۀ آقای سلیمان کرمی ) رو استارت زدم. عالیه این کتاب... شاید بعضیا از این کتاب های عاشقانه و رمانتیک دوست نداشته باشن ولی جملات و تشبیه های به کار رفته تو این کتاب جوریه که آدم ترغیب می شه به خوندن ادامۀ کتاب و دوست داره بدونه تهش چی میشه؟

 ژلوفن بنده که شده آهنگ اونم از نوع سیروان جان گونه 👌🏼🎧🎵

 کلاس زبان امروزم که نمیدونم کجای دلم جا بدم، اهههههههههه 😧 یکشنبه هم که آموزشگاه ریاضی، امتحان گذاشته. شیر تو شیری شده که نگو و نپرس. هوا هم که ابری اصن گند زده به اعصاب من 😭 دیگه بیش تر از این نمیتونم بنویسم چون کار به جاهای باریک کشیده میشه ! تنها چیزی که این روزا خیلی شدید بهش نیاز دارم دعاست، فقط برام دعا کنید 🙂 مرسی، اهههههههههه 😅

پی نوشتان:

 پ ن1 : این اهههههههههه شده تیکه کلاممااااا

 پ ن2 : 6 تا کتاب لیست کردم برا خریدن، جووون جووون

 پ ن3 : یعنی کامران به سولماز میرسه؟ ( تأثیرات کتاب به خاطر دلمه 😂 )

 پ ن4 : اول دعا می کنی امتحانام با نمرات خوب تموم بشه بعد پاتو از وبلاگم میزاری بیرون ( عصبانیت کیمیا ) 😀

 در پناه حق، یا علی 🙏🏼😊

۲ نظر ۰ موافق ۱ مخالف
وقتی تو باشی باغی از آلاله اینجاست


یک استکان وقوری وچایی مهیاست


خاموشی سردی وجودم را گرفته


وقتی تو باشی نازنین،اینجا چه غوغاست


وقتی تو باشی قصری ازآیینه دارم


صد باغ جنت پشت آن چشم تو پیداست


یک شب مرا مهمان رویای خودت کن


بی شک شب ومهمانی عشقت مصفاست


درانزوا میسوزم وهیچت خبر نیست


اصلا خبر داری دلم مٵوای غمهاست؟


هرگز نشاید بی تو سر کردن به یک دم


یک لحظه بی یاد تو بودن قاتل ماست





















طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان