↶ کیـ✘ـمیـ✘ـا تــــریــــنــ↑ــ خــــاطــــراتــ↯ــ یــ⇕ــکــــ دخــــتــ♚ــر ↷

• خستگی را زندگی کرده ام می خواهم کمی هم زندگی را خسته کنم ! •

اینم شد زندگی؟ 😒

اههههه همش بارون میاد، هواهم که همیشه ابریه! اینم شد زندگی؟ 😐😑

 

خدا رو شکر که بارون میاد، حداقل ملت یه سوژه واسه پست گذاشتن دارن 😜😂

۲ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

سیروان جان گونه 😎🎤

خواننده که نمی شود اسمت را گذاشت...

تو بیانگر احساساتمی

نمی دانم چرا ولی بعضی مواقع آن قدر در آهنگ هایت غرق می شوم

که خودم و اطرافم را نیز به دست فراموشی می سپارم

صدایت در تمام مواقع در گوشم می پیچد

و من بی توجه به پیرامونم آهنگ هایت را زیر لب زمزمه می کنم

نمی دانم تأثیر ریتم موسیقی ست یا

صدای گیرایت که

گاهی اوقات لبخند کمرنگی بر لبانم می نشیند

یا در بعضی از لحظات اشکم سرازیر می شود

حال که مشغول تایپ این متن سرشار از احساس هستم

هنذفری در گوشم است

و آهنگ قاب عکس خالی را با خود می خوانم...

شاید هیچ وقت چنین متنی را نخوانی

اما

من به عنوان یک معتاد به صدا و آهنگ هایت

این را وظیفۀ خود دانستم

که گوشه ای از احساساتم را نسبت به تو

بنویسم...

😍😘💓🙈🎤🎹

۱ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

✔ آیدی اینستاگرام بنده ✔

و... هم اکنون کیمیا از آیدی اینستاگرام خود رونمایی می کند 😐😂

⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇

Kimiawo__o

۳ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

من پیش از تو 😍


« من پیش از تو » در مجموع یکی از بهترین آثار عاشقانه ای است که در ماه های اخیر به نمایش درآمده که البته دلیل اصلی آن را باید ارزش رمانی دانست که اثر از روی آن اقتباس شده است. « من پیش از تو » قطعا مخاطب را دچار فوران احساسات خواهد کرد و گاهی هم او را به خنده خواهند انداخت. این روزها کمتر فیلم عاشقانه ای را خواهید یافت که بتواند اشک مخاطبش را درآورد و البته پس از پایان فیلم با توجه به پایان بندی داستان، او را عمیقاً به فکر فرو ببرد؛ بنابراین « من پیش از تو » می تواند یک اثر ارزشمند برای تماشا باشد.

ویل که عاشق هیجان و ماجراجویی بوده، حالا بطور مطلق ساکن شده و نمی تواند حرکتی داشته باشد. اوی راه و رسم لذت بردن از زندگی را می داند اما فکر می کند دیگر توانی برای انجام آن ندارد. در آن سو، دختری به زندگی ویل وارد می شود که در نقطه مقابل او قرار دارد و ظاهرا نمی داند که چطور باید از زندگی لذت ببرد؛ این در حالی است که وی داشته هایی در اختیار دارد که از نظر ویل می تواند زندگی فوق العاده ای در اختیار او قرار دهد.

ترکیب ویل و لو در ادامه داستان، تقابل میان اندیشه های متضاد را شکل می دهد؛ اندیشه هایی که در وهله اول بذر ناامیدی را در طرفین القا کرده و هر یک از آنان را به نوعی در حال سوق دادن به سمت پوچی می کند. اما زمانی که این دو تصمیم می گیرند یکدیگر را درک کنند، می آموزند تا یکدیگر را تکمیل نمایند و به زندگی هم امید و سرزندگی ببخشند. ویل که ناامیدانه مرگ را در مقابل دیدگان خود می دید و حتی و برای رسیدن به آن اقداماتی هم انجام داده بود، لو را همانند زندگی جدیدی برای خود می بیند که می تواند هیجان و امید را در او بیابد. در واقع لو برای ویل تبدیل به فرشته نجاتی برای رهایی از پوچی می گردد.

برای لو نیز حضور ویل باهوش و دنیا دیده، موقعیتی پدید می آورد تا او سرخوردگی های اجتماعی اش را با شادی و عشق تعویض نماید. ویل مصرانه خواهان این است که لو از زندگی لذت ببرد و دائم به او گوشزد می کند : «زمانیکه ابزار خوب زندگی کردن را به همراه داری، پس باید بتونی از آن استفاده کنی و خوش باشی». به نظر می رسد که لو منتظر چنین انگیزش هایی از سوی فردی بود که حالا بیشتر از آنکه برای او شغل و درآمد محسوب شود، یک عشق شیرین و احساس امنیت است.

پ ن : یکی از بهترین فیلم های درامی بود که تا به حال دیده بودم 😍😘 پایان غم انگیز جذاب ترش کرده بود 😢😴

۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

امتحان طوری 😑

 به جان خودم این چن روز که نتونستم بیام شدید عذاب وجدان داشتم. به پست های فروردین که نگاه کردم خودم خجالت کشیدم.فقط 2 تا؟؟؟ نهههههههههه...

 ولی یه دلیل بسیار قانع کننده دارم برای نیومدنم. اگه شما هم شنبه یه فصل زیست، دو فصل فیزیک و سه فصل زمین امتحان میان ترم داشتین، هر روز نمیومدین بیانو بعد تو دلتون به من نمیگفتین : نوچ نوچ نوچ، ببین دختره وبلاگشو ول کرده به امون خدا.

 خدا رو هزاران هزار مرتبه شکر که عربی 10 درسو، 10 درسسسسسسسسسس امتحان دادم تموم شد، هنوزم که هنوزه تو شوکم و خیره شدم به گوشۀ اتاقم 😐😂

 آخه برادر من، خواهر من املا چیه شما چپوندینش تو برنامۀ میان ترم؟ حالا کل کتابم نه فقط دو فصل 😒

 هی خودمو دلداری میدم کیمیا نگران امتحان ریاضی چهارشنبه نباش ... مگه میشه؟ نننننععععع 😫 کل نه فصل رو باید امتحان بدیم که خیر سرمون نصفش هم هندسه س ... مرده شور این هندسه رو ببرن 😧

تنها دلگرمیه این روزای پرمشغلۀ بنده خریدن چن تا کتاب ژیگولی مگولی 😍💓

 الآنم که تازه کتاب به خاطر دلم ( نوشتۀ آقای سلیمان کرمی ) رو استارت زدم. عالیه این کتاب... شاید بعضیا از این کتاب های عاشقانه و رمانتیک دوست نداشته باشن ولی جملات و تشبیه های به کار رفته تو این کتاب جوریه که آدم ترغیب می شه به خوندن ادامۀ کتاب و دوست داره بدونه تهش چی میشه؟

 ژلوفن بنده که شده آهنگ اونم از نوع سیروان جان گونه 👌🏼🎧🎵

 کلاس زبان امروزم که نمیدونم کجای دلم جا بدم، اهههههههههه 😧 یکشنبه هم که آموزشگاه ریاضی، امتحان گذاشته. شیر تو شیری شده که نگو و نپرس. هوا هم که ابری اصن گند زده به اعصاب من 😭 دیگه بیش تر از این نمیتونم بنویسم چون کار به جاهای باریک کشیده میشه ! تنها چیزی که این روزا خیلی شدید بهش نیاز دارم دعاست، فقط برام دعا کنید 🙂 مرسی، اهههههههههه 😅

پی نوشتان:

 پ ن1 : این اهههههههههه شده تیکه کلاممااااا

 پ ن2 : 6 تا کتاب لیست کردم برا خریدن، جووون جووون

 پ ن3 : یعنی کامران به سولماز میرسه؟ ( تأثیرات کتاب به خاطر دلمه 😂 )

 پ ن4 : اول دعا می کنی امتحانام با نمرات خوب تموم بشه بعد پاتو از وبلاگم میزاری بیرون ( عصبانیت کیمیا ) 😀

 در پناه حق، یا علی 🙏🏼😊

۲ نظر ۰ موافق ۱ مخالف

» دلتنگـــے های بـــے مـــوقـــع «

این روز ها دلتگی مهمان قلبم شده است. منظورم از دلتنگی از آن دلتنگی ها ساده ای نیست که بعد از دو دقیقه فروکش می کند و بعد با خودت می گویی: اصللا مگر من دلتنگ بودم؟ از آن نوع دلتنگی هایی که وقتی به سراغت می آیند، تا تمام ذهنت را از خاطرات قدیمی پر نکنند، دست بردار نیستند. از همان هایے که وادرت می کند به سراغ کشوے فندقے رنگ بروی و آلبوم های عکس را زیر و رو کنی و در همان حال نیز غبطه بخوری که چرا نمی توانی مانند ۴ سالگی هایت از ته دل به دوربین لبخند بزنی نه از سر اجبار و صرفا جهت خوب افتادن درعکس... اشک هایت آرام آرام گونه هایت را نمدار کند و تو در حسرت قهقه های ۱۲ سال پیش می مانی. خودت را وادار می کنی ذهن درگیر شده را آرام  کنی، سد اشک هایت را محکم کنی تا دیگر بی دلیل فرو نریزد و در آخر نیز خاطرات را فراموش کنی... به خودت نهیب می زنی: کافیست، تا کی می خواهی دربارۀ غیر ممکن ها حرف بزنی؟ چه کسی تا به حال خاطرات را فراموش کرده است که تو دومیش باشی؟ شاید بتوانی نسبت به آن ها بی تفاوت باشی اما فراموش نه، امکان ندارد... خیال های باطل را از خودت دور می کنی... موسیقی بی کلامی را پلی می کنی، دستانت را دور نسکافه ی داغ حلقه می کنی، شکلات تلخ ۷۲% را که تلخ تر از لبخند دروغین روی لبانت است مزه مزه می کنی و بعد به زندگی شاد و زیبای چهار خواهر داستان لوییزا می آلکوت (زنان کوچک) می اندیشی ...!!!

۳ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

آی عم تایِرد 😪



ساعت ❤❤ : ❤❤ به وقت ایران ، عالی ترین فرصت برای نوشتن در سالنامه 1396 چرمی ... گاهی وقتا دستم به تایپ کردن نمیاد ، مثه امشب و بعضی وقتا هم از خوشحالی تا مرز کندن دکمه های کیبورد پیش می رم 😌
کیمیا است دیگر ، اگر دمدمی نبود که کیمیا نام نمی گرفت 😎
فقط نوشت :
فقط خیلی متأسفم که این چند روز نمی تونم بیام چون این روزای بارونی ( اونم تو عید ) برا منه سینگل جذابیتی نداره 😐😂
فقط X روز دیگه مونده تا حرکت کنیم به سوی 🚗 ... خانۀ دایی عزیز
فقط دعا کنید یه حوصله ای در من ایجاد شه جهت حل کردن پلوکپی ریاضی 😣
با آرزوی 13 بدر بدون باران ، یا علی 🙏🏼😊
۱ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

پیتزا طوری 🍕

فقط یه پیتزا مخصوص ساعت 11:30 شب می تونست خستگیِ روز چهارشنبه رو کاملاً نیست و نابود کنه  😍😘😋😵🙌🏼🍕

۳ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

فقط می تونم بگم : خدایا شکرت 🙏🏼😊


امروز من عزرائیلو جلو چشمام دیدم ولی دلش به حالم سوخت ، از جوون مرگ کردن من یکی گذشت😓 جونم براتون بگه که امروز طبق معمول ساعت 7:15 از خواب نازم زدم  و یکم رو مبل چرت زدم ، بعدشم یکم دور درو کردم تو خونه تا بالاخره ساعت 8:30 شد و منم از خونه زدم بیرون ... همین که پامو از خونه گذاشتم بیرون ، زی زی و مریو دیدم تو پارک جلوی خونمون ، براشون دست تکون دادم و رفتم سمتشون 🙋🏼 زی زی که داشت طبق معمول با گوشیش ور میرفت ، یکمم سلفی و عکس هنری گرفتیم که چشممون به جمال شیدا هم روشن شد 😆  سوار واحد شدیم و به سمت سالن حکمت حرکت کردیم . بعد 5 دقیقه واحد ایستاد جلوی پارک شهر و ماهم تا سالن پیاده رفتیم . وارد سالن اجتماعات شدیم ، طبق معمول ازمون با کیک و آبمیوه پذیرایی شد و منم اسم بر و بچ گروهمونو نوشتم ... حدود نیم ساعت فقط نشسته بودیم و بیکار بودیم 😒 بعد 1 ساعت مثه این که دلشون راضی شد و برنامه رو شروع کردن . مجری های برنامه ( که اسم یکی شون خانم علیمردانی بود و اون آقای محترمم که اسمشو نمی دونم ) شروع کردن به شعر خوندن و تلاوت قرآن ، بعد از اون مدیر تربیت بدنی استان اومد یکم حرف زد ( که منم هیچی ازش نفهمیدم ) و بعد به خاطر این که جلسه داشت زود رفت ( چه بهتر ) ... مدیر آموزش و پرورش داشت صحبت می کرد و درباره صفات خوب یک نوجوان در جامعه حرف می زد که یهو حدود 20 تا پسر ریختن تو سالن و ردیف اول نشستن ( ما ردیف دوم بودیم ) ، یهو یه چیز ذهنمو مشغول کرد ، این که پسرا چه قد بی بند و بارن البته بعضیاشوناااا ... حالا از کجا به این نتیجه رسیدم خودش ماجرایی داره : ما که می خواستیم رو یکی از صندلی های ردیف دوم سمت چپ بشینیم ، مسئول اونجا اومد ما رو بلند کرد و گفت که این جا قسمت پسرا هستش و معمولا دخترا سمت راستن ، حالا اینا اومد زرتی خودشونو انداختن تو ردیف ما 😔 می خوام یه چی بگم ولی نمی تونم چون این جا یه محل عمومیه و خانواده رفت و آمد میکنه 😂 یه پسره بود از اول که اومد تا آخر که داشت می رفت مثه زنبور ویز ویز می کرد ، چرت و پرت می گفت و بقیه رو مسخره می کرد  ، یعنی اون لحظه قشنگ می خواستم جفت پا برم تو حلقش 😠 گروه موسیقی که اومد مسخره شون کرد ، به کسایی که می رفتن بالا و جایزه هاشونو می گرفتن تیکه مینداخت و فک کنم ما رو هم وقتی داشتیم می رفتیم بالا به عنوان مقام اول مقاله نویسی ، مورد لطف و عنایت خودش قرار داد . رو مخ ... 😓 البته ما هم کم لطفی نکردیم و وقتی گروهشون برا گرفتن جایزه رفتن بالا این قدر مسخره شون کردیم که قشنگ چهارتایی از خنده زمینو گاز می زدیم 😂😅😃 حالا فکر می کنین چشم روشنی و جایزه شون به ما چی بود ؟؟؟ پپپپپپپپتتتتتتتتوووووووو ، می فهمین پتو اونم مسافرتی . خلاصه سرتونو درد نیارم ما از سالن حکمت اومدیم بیرون ، تصمیم گرفتیم یه دلی از عزا در آریم . زی زی و مری و شیدا بستنی قیفی گرفتن 🍦 و منم طبق معمول ذرت 😋 رفتیم تو پارک رو به روی سالن نشستیم و اون گوگولی ها رو ریختیم تو شکممون . دوباره مری پیشنهاد کرد که بریم ذرت بخوریم ( البته خودش ) . ما هم قبول کردیمو با هم رفتیم آب انار ملس . اونجا مری گفت من ذرت 5 تومنیهاشو می خوام ، منم که عشق ذرت ، دوباره یه لیوان دیگه هم گرفتم ( شکمو هم خودتی ، ولی خداییش من چاق نیستماااا ، از این فکرا نکنین . یعنی در کل استعداد چاقی ندارم ) . بعد از این که ذرتا رو گرفتیم با زی زی و مری خداحافظی کردیم و پیشاپیش عیدو بهشون تبریک گفتیم ، چون با ما هم مسیر نبودن اون دو تا از یه مسیر رفتن ، منو شیدا هم از یه مسیر دیگه . وقتی داشتیم می رفتیم ، من از گرمای هوا به مرز جنون و خستگی رسیده بودم ، شیدا هم فشارش افتاده بود . رفتم برا خودم یه آب معدنی و برا شیدا هم یه کرم کاکائو گرفتم . تا خونه برسیم من هلاک شدم 😓 از شیدا خداحافظی کردم با دو از پله ها رفتم بالا و وارد خونه شدم . همین که پام به اتاقم رسید ، وسیله هامو سریع جا به جا کردم ، یه دوش آب سرد گرفتم که کل خستگی ها رو شست و برد . الآن این قدر به هم خوش گذشته که با یه نیش تا بناگوش باز دارم تایپ می کنم . متأسفم که یکم طولانی شد ... از تک تک تون ممنونم که وقت گذاشتینو خوندین 😍😘

در پناه حق ، یاعلی 🙏🏼😊

۵ نظر ۱ موافق ۱ مخالف

دعا برای من ... 😇🙏🏼


واقعا این چند روز که نتونستم بیام وبلاگ جان جانان روانی شده بودم به معنای واقعی !!! اینترنتم دوباره دیوونه شده بود و اصن بیانو باز نمی کرد. دیگه به مرز جنون نزدیک شده بودم که بالاخره بعد از تلاش های شبانه روزی و جان فشانی های بنده بیان بالا اومد و من چشمم به رخ و جمال رشیدش روشن شد. منم که ذوق زده یا به عبارتی جو گیر شده بودم ، یهو از روی صندلی افتادم و با خاک یکسان شدم. 😑 یعنی همین الآنم سرم داره از درد بوم بوم می کنه ... از دستمم که نگم یعنی قشنک حس می کنم فوق فوقش 10 تا استخونم شکسته. 😭  برا فرداهم که باید سر صبح ( ساعت 9 صبح ) با دوستان گرامی بریم سالن حکمت ، اوووففف. حالا اونم برا چی ؟؟؟ برا این که رتبه اوردیم برا مقاله مون که دربارۀ نوجوان سالم بود ( تاکید می کنم نوجوان سالللممم 😂 ). آقا حالا یه لیوان یا فوقش جامدادی با یه تقدیر نامه ای که هیچ جا نمی شه ازش استفاده کرد قراره بدین دیگه ، به خاطر دو تا چیزی که ارزششم زیاد نیست باید از اون ور شهر بکوبیم بیایم این ور شهر ( یه دو متریم بیشتر فاصله نیستاااااا ) تازه این خوبه ولی آخه کی می تونه از خواب روز چهارشنبه اش بگذره ؟ آخه کی می تووووووووووووووووننننننننننننننننهههههههههههههههه ؟؟؟؟؟؟  😡😞 من الآن خودمو تو سالن تصور می کنم که اسلومیشن دارم می رم تا تقدیر ناممو بگیرم که یهو پام گیر می کنه به یه چیزی که نمی دونم چیه و زمین می خورم ... اصن بهش فکر که می کنم رنگم میشه عین گچ دیوار و عرق سرد رو پیشونیم می شینه. آقا ولش کنم ، اصن از این صحبتا میام بیرون تا جوونمرگ نشدم. 😖 

لطفاااا دوستان عزیز برام دعا کنین تا فردا به خوبی و با خاطرات خوب تموم بشه. 🙂😏😀😁

براتون بهترینا رو آرزو دارم ، یا علی. 🙏🏼❤

۲ نظر ۳ موافق ۰ مخالف
✔ اینستاگرام بنده ✔⬅Kimiawo__o

وقتی تو باشی باغی از آلاله اینجاست


یک استکان وقوری وچایی مهیاست


خاموشی سردی وجودم را گرفته


وقتی تو باشی نازنین،اینجا چه غوغاست


وقتی تو باشی قصری ازآیینه دارم


صد باغ جنت پشت آن چشم تو پیداست


یک شب مرا مهمان رویای خودت کن


بی شک شب ومهمانی عشقت مصفاست


درانزوا میسوزم وهیچت خبر نیست


اصلا خبر داری دلم مٵوای غمهاست؟


هرگز نشاید بی تو سر کردن به یک دم


یک لحظه بی یاد تو بودن قاتل ماست





















طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان