↶ کیـ✘ـمیـ✘ـا تــــریــــنــ↑ــ خــــاطــــراتــ↯ــ یــ⇕ــکــــ دخــــتــ♚ــر ↷

• خستگی را زندگی کرده ام می خواهم کمی هم زندگی را خسته کنم ! •

فقط می تونم بگم : خدایا شکرت 🙏🏼😊


امروز من عزرائیلو جلو چشمام دیدم ولی دلش به حالم سوخت ، از جوون مرگ کردن من یکی گذشت😓 جونم براتون بگه که امروز طبق معمول ساعت 7:15 از خواب نازم زدم  و یکم رو مبل چرت زدم ، بعدشم یکم دور درو کردم تو خونه تا بالاخره ساعت 8:30 شد و منم از خونه زدم بیرون ... همین که پامو از خونه گذاشتم بیرون ، زی زی و مریو دیدم تو پارک جلوی خونمون ، براشون دست تکون دادم و رفتم سمتشون 🙋🏼 زی زی که داشت طبق معمول با گوشیش ور میرفت ، یکمم سلفی و عکس هنری گرفتیم که چشممون به جمال شیدا هم روشن شد 😆  سوار واحد شدیم و به سمت سالن حکمت حرکت کردیم . بعد 5 دقیقه واحد ایستاد جلوی پارک شهر و ماهم تا سالن پیاده رفتیم . وارد سالن اجتماعات شدیم ، طبق معمول ازمون با کیک و آبمیوه پذیرایی شد و منم اسم بر و بچ گروهمونو نوشتم ... حدود نیم ساعت فقط نشسته بودیم و بیکار بودیم 😒 بعد 1 ساعت مثه این که دلشون راضی شد و برنامه رو شروع کردن . مجری های برنامه ( که اسم یکی شون خانم علیمردانی بود و اون آقای محترمم که اسمشو نمی دونم ) شروع کردن به شعر خوندن و تلاوت قرآن ، بعد از اون مدیر تربیت بدنی استان اومد یکم حرف زد ( که منم هیچی ازش نفهمیدم ) و بعد به خاطر این که جلسه داشت زود رفت ( چه بهتر ) ... مدیر آموزش و پرورش داشت صحبت می کرد و درباره صفات خوب یک نوجوان در جامعه حرف می زد که یهو حدود 20 تا پسر ریختن تو سالن و ردیف اول نشستن ( ما ردیف دوم بودیم ) ، یهو یه چیز ذهنمو مشغول کرد ، این که پسرا چه قد بی بند و بارن البته بعضیاشوناااا ... حالا از کجا به این نتیجه رسیدم خودش ماجرایی داره : ما که می خواستیم رو یکی از صندلی های ردیف دوم سمت چپ بشینیم ، مسئول اونجا اومد ما رو بلند کرد و گفت که این جا قسمت پسرا هستش و معمولا دخترا سمت راستن ، حالا اینا اومد زرتی خودشونو انداختن تو ردیف ما 😔 می خوام یه چی بگم ولی نمی تونم چون این جا یه محل عمومیه و خانواده رفت و آمد میکنه 😂 یه پسره بود از اول که اومد تا آخر که داشت می رفت مثه زنبور ویز ویز می کرد ، چرت و پرت می گفت و بقیه رو مسخره می کرد  ، یعنی اون لحظه قشنگ می خواستم جفت پا برم تو حلقش 😠 گروه موسیقی که اومد مسخره شون کرد ، به کسایی که می رفتن بالا و جایزه هاشونو می گرفتن تیکه مینداخت و فک کنم ما رو هم وقتی داشتیم می رفتیم بالا به عنوان مقام اول مقاله نویسی ، مورد لطف و عنایت خودش قرار داد . رو مخ ... 😓 البته ما هم کم لطفی نکردیم و وقتی گروهشون برا گرفتن جایزه رفتن بالا این قدر مسخره شون کردیم که قشنگ چهارتایی از خنده زمینو گاز می زدیم 😂😅😃 حالا فکر می کنین چشم روشنی و جایزه شون به ما چی بود ؟؟؟ پپپپپپپپتتتتتتتتوووووووو ، می فهمین پتو اونم مسافرتی . خلاصه سرتونو درد نیارم ما از سالن حکمت اومدیم بیرون ، تصمیم گرفتیم یه دلی از عزا در آریم . زی زی و مری و شیدا بستنی قیفی گرفتن 🍦 و منم طبق معمول ذرت 😋 رفتیم تو پارک رو به روی سالن نشستیم و اون گوگولی ها رو ریختیم تو شکممون . دوباره مری پیشنهاد کرد که بریم ذرت بخوریم ( البته خودش ) . ما هم قبول کردیمو با هم رفتیم آب انار ملس . اونجا مری گفت من ذرت 5 تومنیهاشو می خوام ، منم که عشق ذرت ، دوباره یه لیوان دیگه هم گرفتم ( شکمو هم خودتی ، ولی خداییش من چاق نیستماااا ، از این فکرا نکنین . یعنی در کل استعداد چاقی ندارم ) . بعد از این که ذرتا رو گرفتیم با زی زی و مری خداحافظی کردیم و پیشاپیش عیدو بهشون تبریک گفتیم ، چون با ما هم مسیر نبودن اون دو تا از یه مسیر رفتن ، منو شیدا هم از یه مسیر دیگه . وقتی داشتیم می رفتیم ، من از گرمای هوا به مرز جنون و خستگی رسیده بودم ، شیدا هم فشارش افتاده بود . رفتم برا خودم یه آب معدنی و برا شیدا هم یه کرم کاکائو گرفتم . تا خونه برسیم من هلاک شدم 😓 از شیدا خداحافظی کردم با دو از پله ها رفتم بالا و وارد خونه شدم . همین که پام به اتاقم رسید ، وسیله هامو سریع جا به جا کردم ، یه دوش آب سرد گرفتم که کل خستگی ها رو شست و برد . الآن این قدر به هم خوش گذشته که با یه نیش تا بناگوش باز دارم تایپ می کنم . متأسفم که یکم طولانی شد ... از تک تک تون ممنونم که وقت گذاشتینو خوندین 😍😘

در پناه حق ، یاعلی 🙏🏼😊

۵ نظر ۱ موافق ۱ مخالف
احسان پروانه
۲۵ اسفند ۱۵:۲۳
سلام
وبلاگ مفیدی دارید ، معلومه خیلی زحمت کشیدید براش،امیدوارم موفق باشید
اگر با تبادل لینک موافقید بهم خبر بدید
به ما هم حتما سر بزنید خیلی خوشحال میشیم
منتظر حضورتون هستیم

پاسخ :

ممنون 😊🙏🏼
زحمت که چه عرض کنم از جونمون براش مایه گذاشتیم 😐😂
به روی چشم :)))
S҉A҉H҉A҉R҉ ...
۲۵ اسفند ۱۸:۳۲
به به به همیییشه به ذرت:)

پاسخ :

وووی ، اصن اسمش میاد حالم دگرگون طوری میشه ! در این حد 😋😅
علیـ ــر ضــا
۲۵ اسفند ۱۸:۵۵
خخخخ 
عالی بود روزمرگی امروزتون 
پتو 
مارو باش پست قبل رو خوندیم فک میکردم بلیط هواپیما برای سفرهای خارجی ترکیه ای ژاپنی جای خخخخ 
خوبه همینکه یچیزیم دادن 
ذرت با مخلفات مسخره پسران خوب بوده 
زمینو نخورده باشین از خنده 

پاسخ :

نه در حد زمین خوردن نبود ... اون پتو رو هم فک کنم برا این که بگن یه چیزی دادیم به ما دادن 😂😂😂
maryam
۰۲ فروردين ۲۰:۱۸
سلام
ای بابا تازه میدونی پسرا چه جور آدمایین ؟!!!! همیشه ی خدا دخترا رو مسخره می کنند بعد آخرشم باید دست بوس یه دختر برن تا باهاش ازدواج کنه !!!!
اولش که شروع کردم نوشته بودی عزرائیل گفتم خدای نکرده شاید طوری شده تصادف مصادفی چیزی اما خب خداروشکر طوری نشده روزمرگی باحالی داشتی ، ذرت بعدش آب انار !!!! میزون بود بعد خوردن حالت !!!
ایشاالله همیشه سلامت باشی
سال نو هم مبارک

پاسخ :

سال نو شما هم مبارک :)
آخخخخخخخخخخ حرف دل منو زدی :/
از اون عزرائیلم منظورم گرمی هوا بود ؛)
ذرت که اصن یه حال و هوای دیگه ای داشت *__*
ایشاالله شما هم همیشه در سلامت کامل باشی ...
SHIVA gh.s
۳۰ فروردين ۱۷:۲۳
همیشه و همه جا روزات پر از حس خوب باشه :)

پاسخ :

خیلی خیلی ممنون طوری شیوای عزیز :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
وقتی تو باشی باغی از آلاله اینجاست


یک استکان وقوری وچایی مهیاست


خاموشی سردی وجودم را گرفته


وقتی تو باشی نازنین،اینجا چه غوغاست


وقتی تو باشی قصری ازآیینه دارم


صد باغ جنت پشت آن چشم تو پیداست


یک شب مرا مهمان رویای خودت کن


بی شک شب ومهمانی عشقت مصفاست


درانزوا میسوزم وهیچت خبر نیست


اصلا خبر داری دلم مٵوای غمهاست؟


هرگز نشاید بی تو سر کردن به یک دم


یک لحظه بی یاد تو بودن قاتل ماست





















طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان